دو شب گذشته رو در رصدخانه سازمان فضایی گذروندم و در این مدت چند تیم رصدی برای فعالیت آمدند و رفتند. جالب اینکه باز هم شاهد اتفاقات تکراری بودم انگار که آدم ها را بتوان در چند دسته شخصیتی تقسیم کرد که فقط ظاهر متفاوتی دارند. بعضی ها آرم هستند و کار گروهی رو هم اگر بلد نباشند سعی می کنند رفتار مناسبی داشته باشند. برخی هم خودخواه هستند. ولی یک دسته جالب هم وجود دارد، آدم هایی که خودشون هم نمیدونن چرا اونجان و فقط دنبال مسایل دیگه هستند. واقعا از آدم های لوده و سبک بدم میاد بخصوص که جایگاه خودشون رو نمیشناسن. مطمنا همه جا اینطور آدم ها وجود دارند ولی شاید اون چیزی که منو ناراحت میکرد تلف شدن زمان بود که میتونست توست آدم های دیگه بهتر استفاده بشه. حقیقتش این یک نوع دوراهی برای من هست که یک طرفش میگه شاید این محیط ها برای اصلاحشون خوب باشه و کمی اوضاعشون بهتر بشه و این تنها چیزی هست که باعث میشه کمی به تلف شدن زمان (که به نوعی حق الناس هست) حساسیت کمتری نشون بدم.

نوشته شده توسط آتیلا پرو در دوشنبه سی ام بهمن 1391 |
دیشب بعد از شاید بیست و چند سال (یعنی از دوران کودکی) مجبور شدم یک جدال فیزیکی رو تجربه کنم. هر چند از عملکردم برای دفاع از یک آدم مظلوم خوشحالم ولی با این حال کار زشت، زشته. کاش هیچ وقت کسی کاری نکنه که آدم مجبور بشه کار زشت بکنه...

نوشته شده توسط آتیلا پرو در جمعه بیستم بهمن 1391 |

میمون عزیز ما که از فضا برگشت و بسی باعث افتخار شد...متاسفانه عده ای نابخرد به خیال اینکه زرنگ تشریف دارند خواستند که با نمایش عکس های میمون مرحوم یکسال قبل این افتخار ملی را بی رنگ کنند. هر چند متاسفانه ما بیشتر عادت داریم توفیقات سیاسی را بزرگ کنیم و رسانه های ما بسیار ضعیف عمل کردند. چند روز است که همچنان در حال تشریح و توضیح به عوامی هستم که از من راجع به درست یا دروغ بودن این پروژه سوال می کنند. ولی آنچه باعث ناراحتی است، اهمیت درجه چندم این توفیق تاریخی برای مردم می باشد. متاسفانه عظمت اتفاقی که افتاده باعث غرور ملی نشده!!!

لینک گزارش ویدیویی از ۱۶ دقیقه ی طلایی:

http://www.isa.ir/components1.php?rQV==wHQxAkOklUZnFWdn5WYMJXZ0VWbhJXYw9lZ8B0NxYDQ6QWStVGdp9lZ8BUM4ATMApDZJ52bpR3Yh9lZ


نوشته شده توسط آتیلا پرو در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 |

پنجشنبه گذشته سری به کاخ موزه سعد آباد تهران زدم. در طول این بازدید ۴ ساعته احساسات عجیب و گاها متناقضی را تجربه کردم.

طبیعت زمستانی و مجذوب کننده ی این فضا منو یاد جنگل گلستان در گذشته انداخت که هنوز دارای درختان پرشمار بود و پر از برگ های رنگارنگ و محسور کننده که امروز جز خاطره ای از آن نمی توان مشاهده کرد. درختان سر به فلک کشیده یی با پوست سفید در کنار رودخانه ای با صدای آرامش بخش،‌ فضایی بود که مدتهاست در شلوغی های شهری و انسانی فراموش کرده بودم و بلافاصله آشنا بنظرم آمد!

مواردی هم هست که شاید نتوان در اینجا به راحتی راجع به آنها صحبت کرد، احساسات متناقضی که می توان در دل تاریخ آنها را گم کرد...

نوشته شده توسط آتیلا پرو در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 |